تصویری که از تو در حافظه این خاک ثبت شد، مرزهای بیرحمی و شقاوت را جابهجا کرد. مردی از تبار خورشید و صبوری بلوچستان، با دستها و پاهایی خسته که محکم به میلهای آهنی زنجیر شده بود؛ زیر آفتاب سوزان و بیرحمی که گویی با ستمگران همدست شده بود تا بندبند وجودت را به آتش بکشد.
اما اوج این فاجعه و دنائت، آن لیوان آبی بود که در چند قدمیات، درست جلوی چشمهای تشنه و بیرمقت گذاشته بودند؛ تصویری نمادین از شکنجهای روانی که عمق کینه و سنگدلی آنان را عریان میکرد. آبی که میدیدی، اما با دستهای بسته و تنِ اسیرت، توانِ برافراشتن و نوشیدنیاش را نداشتی. آن لیوان آب، پیش چشمان تو تکرارِ غریبترین مقتلهای تاریخ بود؛ این بار در کویر تفدیدهی بلوچستان و در پیش چشم جهانی که به تماشا نشسته است.
هر قطره از آن آب که در گرما تبخیر میشد، گواهی بر مظلومیت تو و قساوت کسانی بود که لباس پاسداری از قانون را به تن داشتند. تو تشنه، غریب و بیپناه، اما با قامتی که حتی در بند هم نشکست، جان فدا کردی و جاویدنام شدی.
دنیا سرش را به سمت دیگری چرخاند تا این تصویرِ دردناک را نبیند، اما بلوچستان و تمام ایران، آن دستهای بسته، آن آفتاب داغ و آن لیوان آبِ دستنیافتنی را هرگز فراموش نخواهند کرد. تو تشنه رفتی، اما نامت چشمهای زلال از شرف و مظلومیت شد که تا ابد در قلب تاریخ این مرز و بوم جریان خواهد داشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر