حرف هایی که درد دل بیشتریامون هست
من از همه چیز بریدم. وقتی من، فریدون فرخزاد، میگویم همه چیز، یعنی خط کشیدن روی تمام آن مادیات، رفاه، شهرت، شوهای
مجلل و آسایشی که میتوانست یک زندگی بیدغدغه، لوکس و آرام را در بهترین نقطهی این جهان برایم بسازد. من روی تمام آن مسائل روحی، عاطفی و عشقی که روزگاری بندِ دل یک انسان را به زمین متصل میکرد، پا گذاشتم. از تلاطمهای شخصی، از آرزوهای فردی، از لذتِ داشتن یک کانون گرم و از هر آنچه که میتوانست برای یک فرد «خوشبختیِ کوچک، شخصی و امن» معنا شود، دست شستم. همه را در قربانگاهِ یک عشق بزرگتر ذبح کردم.
از وطن دور شدم؛ از همان خاکی که تمام تار و پود وجودم، شعرها و ترانههایم از آن سرشته شده بود. از خیابانهای تهران، از صدای تشویقها و از مردمی که خندهها و گریههایم با آنها معنا مییافت. این هجرت، این آوارگی و فرسنگها دوری، از سرِ ترس، عافیتطلبی، ضعف یا فرار از معرکه نبود. این تلخترین، دردناکترین و عمیقترین بریدنِ تاریخ زندگی من بود. من تنهاییِ فرساینده، غربت سنگین و هجومِ بیرحمانهی بیپناهی را به جان خریدم، تنها به یک امید و برای یک هدف والاتر: اینکه بتوانم