ققنوس خیابان حماسه سرخِ آن آتشنشان بیباک
او فرزندی از تبارِ نجات بود؛ سالها لباس رزم با شعلهها را به تن داشت و کارش این بود که بیپروا، به دل آتش و آوار بزند تا جانی را از چنگال مرگ برباید. برای او فرقی نمیکرد کانون خطر کجاست؛ هر جا فریاد مظلومیتی برمیخواست، او خط اول ایستادگی بود. اما آن روز، میدانِ نبرد جنس دیگری داشت. این بار نه آتشِ برخاسته از چوب و آهن، بلکه آتش کینه و ستم بود که در خیابانهای وطن زبانه میکشید و لولههای تفنگ، سینهی عریان و دستهای خالی جوانان را نشانه رفته بودند.
در میان دود و غبار و صفیر بیامان گلولهها، ناگهان جوانی، جاویدنامی غرق در خون، بر سنگفرش سرد خیابان افتاد. زمین سرخ شد و فریادها در گلو شکست. در آن لحظهی پر از وحشت که همگان پناه میجستند، غیرت و شرف آن آتشنشان شجاع، تماشاگر ماندن را بر او حرام کرد. او فریاد تفنگها را نادیده گرفت، از حصار ترس عبور کرد و خود را به پیکر نیمهجان آن جوان رساند.
خم شد، بازوان پرتوانش را دور پیکر آن جانشیفته حلقه کرد و او را با تمام عشق و تعهدی که در سینه داشت، روی کول خود انداخت. بارِ سنگینی بود؛ بارِ آرزوهای یک نسل، بارِ دادخواهی یک ملت که اینک بر شانههای استوار او حمل میشد. گام برمیداشت تا پناهی بیابد، تا هموطنش را از چنگال صیادان جان نجات دهد.
اما در همان ثانیههای لبریز از حماسه، سربی سرد و کینهتوز، سکوتِ شجاعتش را درید. گلولهای که سینه پاکش را شکافت، نه فقط یک انسان، که مظهر والای انسانیت، فداکاری و شرف را نشانه رفت. آتشنشانِ غیور، در حالی که آغوشش هنوز تکیهگاه و پناه جانِ دیگری بود، غریبانه بر خاک افتاد. او که عمری آتشِ خانهها را خاموش میکرد، این بار خود شعلهور شد و با خون خود، بیرق شرف را بر افلاک برافراشت. او جاودانه شد تا تاریخ شهادت دهد در تاریکترین روزهای این خاک، کسانی بودند که جان دادند تا حرمتِ انسان و وطن زنده بماند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر