نه ساحل مانده است ونه دريا
فقط نورى ست
كه از ميان اين همه نيستى به سوى خويش مى تابد.
هر موج كه برمى خيزد,
نامٍ مرا از لوح وجود مى شويد, و هر فرو رفتن، مرا يك قدم
به زُرفاى بى نامِ تو نزديكتر مى كند.
من سال ها
درپي راهى به سوى تو بودم، غافل از آن كه
هر راهى كه مى رفتم،
از خودم دور مى شدم
تا سرانجام
در تو كم شوم.
نه رسيدن مى خواهم،
نه ماندن!
كه رسيدن، فاصله مى خواهد و ماندن، «من» را.
مرا در خويش غرق كن,
جنان كه قطره
وقتى به دريا مى رسد،
ديكر نمي پرسد
کجایی
در تلاطم و موج تو
فقط اين را آموختم:
آن كس كه از خويش مى كَذرد، به تو نمى رسد!
خودِ رسيدن است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر