اواز خاک و سنگ

و در این میانِ غرق در خون و مبارزه،نامِ علیرضا رئیسی چون ستارهای درخشان بر تارکِ مقاومتِ این سرزمین میدرخشد،جوانی که جانِ شیرینِ خود را در راهِ رهایی و آزادیِ ایران در برابرِ گلولههایستمِ جمهوری اسلامی فدا کرد و به مقامِ جاودانگی رسید؛ آری، علیرضا رفت اما یاد وراهش در دلِ این خاک و در کوچهپسکوچههای این وطن زنده ماند، در حالی که خانوادهیداغدارش، سوگوار در برابریِ مزارِ سرد و بیجانش نشستهاند و غصهی فرزندِ از دسترفته را با جانِ خویش میخورند؛ مادری که از فراقِ پارهی تنش زار میزند و پدری که قامتِ استوارش در زیرِ بارِ این داغِ سنگین خم شده، اما با قلبی مالامال از درد و خشم، عهد بستهاند که هرگز از خونِ فرزندشان نخواهند گذشت؛ این مزارِ غریب، امروز به زیارتگاهِ آزادیخواهان و کعبهی دلهای دردکشیدهای تبدیل شده است که هر هفته با گلهای سرخ و فریادِ دادخواهی به دیدارِ علیرضا میآیند تا به حاکمانِ جبار اعلام کنند که داغِ این عزیزان هرگز سرد نخواهد شد و قطرهقطرهی خونِ ریختهشدهی علیرضاها، صاعقهای خواهد شد تا بنیادِ این رژیمِ خونخوار را از ریشه بسوزاند؛ آن خانوادهای که بر سرِ مزارِ فرزندِ گلولهخوردهشان اشک میریزند، تنها نیستند، بلکه تمامیِ یک ملت با آنها همصدا و همدرد است و این غصهی بزرگ، سوختی خواهد شد برای شعلهورتر شدنِ آتشِ انقلابِ مردمی که تا سرنگونیِ آخرین قطرهی قدرتِ این استبداد از پای نخواهد نشست و نامِ علیرضا رئیسی را به عنوانِ نمادِ شرف و ایستادگی تا ابد در تاریخِ این مرز و بوم جاودانه خواهد ساخت این اندوهِ عمیق و جانسوز که هر روز بر مزارِ علیرضا رئیسی و دیگر عزیزانِ پرپرشدهی این خاک نفس میکشد، هرگز به فراموشی سپرده نخواهد شد؛ مادران و پدرانی که در کنارِ سنگِ مزارِ فرزندانشان نشستهاند و حصارِ سردِ خاک را با اشکهای بیدریغِ خود شستوشو میدهند، گواهانِ زندهی جنایتهای این حکومتاند و حضورِ پر از دردِ آنها بر سرِ این مزارها، زنگِ خطری است که هر لحظه در گوشِ حاکمانِ جبار طنینانداز میشود؛ هر آهی که از دلِ این خانوادههای داغدار برمیآید، به باری از باروت تبدیل میگردد که ریشههای این استبدادِ خونخوار را هدف قرار داده است و هیچ نیروی سرکوبگر، هیچ باتوم و زندانی و هیچ دیواری توانِ پنهان کردنِ این حقیقتِ آشکار را ندارد؛ این سوگِ مقدس، سرانجام به خروشی بنیانکن تبدیل خواهد شد که بساطِ ضحاکان را برای همیشه درهم خواهد پیچید و نامِ این دلیرمردان و شیرزنان را به عنوانِ قهرمانانِ واقعیِ این سرزمین در تاریخ جاودانه خواهد ساخت این داغِ سنگین و این اشکهای جاری بر مزارِ علیرضا رئیسی و تمامیِ جانباختگانِ راهِ آزادی، هرگز بیثمر نخواهد ماند؛ چرا
که هر قطره اشکِ این مادرانِ دردکشیده و هر آهِ پدری که قامت خم کرده است، سنگی است که به سوی کاخِ ستمگران پرتاب میشود و پایههای این حکومتِ پوشالی را به لرزه درمیآورد؛ حاکمانی که گمان میبردند با ریختنِ خونِ جوانان و مدفون کردنِ پیکرهای پاکشان در سکوتِ گورستانها میتوانند صدای حقطلبی را خفه کنند، غافل از اینکه مزارِ این عزیزان به کانونِ مقاومت و چراغِ راهِ نسلی تبدیل شده است که دیگر از مرگ و زندان هراسی ندارد؛ این خاکِ تفتدیده و ستمدیده سرانجام از زیرِ بارِ این سالیانِ سیاهی و ماتم قد خواهد کشید و در روزِ حساب، دادِ این مظلومان را از جلادانِ زمانه خواهد ستاند تا عدالت و آزادی، میراثِ مشترکِ فردای این دیار گردد. این عهدِ ناتمام در میانِ سنگِ سردِ مزارها و دستهای پینهبسته و دلهای شکسته، روز به روز استوارتر میشود تا هیچکس نتواند این مسیرِ پر از خون و شجاعت را گم کند؛ خانوادههایی که هر پنجشنبه با دستهای لرزان بر سرِ مزارِ فرزندانِ گلولهخوردهشان حاضر میشوند و غصهی این بیعدالتی را با جان و دل لمس میکنند، خوب میدانند که این اشکها سرانجام به بارانِ خشمِ مقدسی بدل خواهد شد که مزرعهی استبداد را از بن خواهد کند؛ این حضورِ پُر از درد در گورستانها، خود بیانیهای است بلند و رسا بر علیه تمامیِ سالهای خفقان و جنایت، و به دنیا ثابت میکند که حاکمانِ جبار با تمامِ ابزارِ کشتار و زندان و طنابِ دار نتوانستهاند ارادهی این ملت را بشکنند؛ آری، نامِ علیرضا رئیسی و تمامیِ دلاورانی که جانشان را فدای خاکِ پاکِ ایران کردند، در کنارِ ایستادگیِ بیدریغِ مادران و پدرانشان، به مشعلی فروزان تبدیل شده است که راهِ رهایی را تا سرنگونیِ کاملِ این تاریکی منور خواهد ساخت و فردایی آزاد و آباد را برای این دیار به ارمغان خواهد آورد. این روشناییِ خیرهکننده سرانجام از دلِ همین تیرگیها و گورستانهای غمزده سر بر خواهد آورد تا طومارِ سالیانِ ظلم و ستم را درهم بپیچد؛ هر مزارِ غریبی که امروز پناهگاهِ دلِ شکستهی مادرانی است که پارهی تنشان را به دستِ جلادان سپردهاند، به سنگری تبدیل شده که ارادهی پولادینِ این ملت را فریاد میزند و به حاکمانِ مستبد یادآوری میکند که هیچچیز، حتی گلوله و باتوم و زندان، نمیتواند جلوی طوفانِ سهمگینِ دادخواهی را بگیرد؛ روزی که این سکوتِ مرگبار بشکند و خروشِ خیابانها با فریادِ خفته بر مزارِ عزیزان گره بخورد، بساطِ این رژیمِ تباهی برای همیشه برچیده خواهد شد و این خاکِ رنجدیده، آرامش و شرافتِ ازدسترفتهاش را در آغوش خواهد کشید این حماسهٔ خاموشناشدنی، که هر روز در گوشهگوشهٔ این سرزمین با اشکِ مادری داغدار و آهِ پدری شکسته بر سرِ مزارِ فرزندانِ گلولهخوردهشان تکرار میشود، روزی به سیلابی ویرانگر تبدیل خواهد شد که پایههای این کاخِ ستم را از بن خواهد کند؛ حاکمانِ تیرهروزِ این مرز و بوم هرچقدر هم که تلاش کنند با سانسور و سرکوب و ایجادِ خفقان، صدای حقطلبیِ این ملت را در گلو خفه کنند، غافل از اینکه هر سنگِ مزار و هر قطره اشکِ ریختهشده بر خاک، گواهی است زندلا و پاک بر جنایتهایی که هیچگاه مشمولِ مرورِ زمان نخواهند شد؛ این بیداریِ جمعی و این ارادهٔ پولادین تا رسیدن به روزِ محاکمهٔ عاملانِ این سیاهی و برپاییِ جامعهای آزاد، انسانی و مبتنی بر داد و برابری، لحظهای از پای نخواهد نشست و میراثِ خونینِ جوانانی چون علیرضا رئیسی چراغِ راهِ فردای این دیار باقی خواهد ماند. این طومارِ بلندِ رنج و مقاومت، که با خطِ خون و اشک بر تنِ رنجورِ این سرزمین نوشته شده است، هرگز با تهدید و ارعاب پاک نخواهد شد؛ آن زمان که مادرانِ داغدار بر سرِ مزارِ فرزندانِ گلولهخوردهی خود مینشینند و خاکِ سردِ گورستان را با دستانِ لرزان اما استوارشان لمس میکنند، در واقع نه تنها برای پارهی تنِ ازدسترفتهشان، بلکه برای عهدی ابدی که با آزادی بستهاند سوگواری میکنند؛ این مزارها، این سنگهای خاموش اما پر از فریاد، امروز به سنگرهای مقاومتِ مدنی تبدیل شدهاند که از زیرِ ضرباتِ باتوم و شکنجه و زندان سر برآوردهاند و به حاکمانِ زورگو دهنکجی میکنند؛ حاکمانی که گمان میبردند با پر کردنِ زندانها و جاری کردنِ جویبارِ خون در خیابانها میتوانند چراغِ خرد و دادخواهی را خاموش کنند، در توهمی ابدی دستوپا میزنند؛ چرا که هر مزارِ غریب، هر سنگِ سرد، و هر آهِ سینهسوزی که از دلِ مادری ستمدیده برمیآید، به هستهای از خشمِ انباشته بدل گشته که ریشههای این استبدادِ دینی و فرتوت را از عمقِ خاک بیرون خواهد کشید؛ در این راهِ پر از سنگلاخ، هیچ قدرتی یارای مقابله با ارادهی نسلی را نخواهد داشت که دیگر از مرگ نمیترسد و بهای سنگینِ زندگیِ شرافتمندانه را با جانِ خود خریده است؛ و این مبارزهی پیگیر، از دانشگاهها و کارخانهها گرفته تا کوچهها و گورستانها، دست در دستِ یکدیگر خواهد داد تا آن روزِ موعود فرا برسد؛ روزی که در آن هیچ کودکی در سایهی فقر و بیعدالتی نان را گدایی نکند، هیچ مادری از ترسِ گلوله و دار فرزندش را در خاک نبیند، و آسمانِ این دیار برای همیشه از دود و غبارِ خفقان پاک گردد؛ آن روز دور نیست، روزی که این ملتِ بیدار، حسابِ تکتکِ سالهای تاریکی، بیخانمانی، خونریزی و استبداد را از ضحاکانِ زمانه خواهد کشید و بنیادِ جامعهای آزاد، برابر و انسانی را بر روی ویرانههای این ماشینِ مرگ استوار خواهد ساخت. این عهدِ ناگسستنی، که میانِ سنگهای سردِ مزارها و تنِ رندهشدهی خیابانها جوانه زده است، گواهی است بر ارادهی پولادینِ نسلی که دیگر به هیچ قیمتِ گزافی تن به بردگی و خفقان نخواهد داد؛ آن هنگام که سوگواران بر خاکِ پاکِ عزیزانشان نشستهاند و بغضِ فروخوردهی سالیان را با آه و اشک به آسمان گره میزنند، در واقع شالودهی فردایی را بنا میکنند که در آن بساطِ ظلم و تبعیض برای همیشه جمع شده است؛ این حقیقتِ عریان، هرچقدر هم که با دیوارِ بلندِ سانسور، گلوله، باتوم و زندان محصور شود، راهِ خود را از میانِ شکافِ سنگها باز خواهد کرد و به خروشی سهمگین بدل خواهد گشت که کاخِ آرزوهای حاکمانِ مستبد را بر سرشان ویران خواهد ساخت؛ و این حماسه تا روزی که ایرانِ آزاد از بندِ این تیرگی و تباهی رها شود، با قوت و قدرت در کوچهکوچهی این دیار جاری خواهد ماند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر