۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

پدیده‌یِ فرونشست: فروپاشیِ پنهانِ خاک و تهدیدِ تاریخ

 

پدیده‌یِ فرونشست: فروپاشیِ پنهانِ خاک و تهدیدِ تاریخ


این فرونشستِ گسترده و دهان باز کردنِ زمین در زیرِ پایِ شهروندان، لایه‌هایِ عمیق‌تر و خطرناک‌تری از ناکارآمدیِ سیستم را آشکار می‌کند که کلِ پایداریِ زیستی، ثباتِ اجتماعی و آینده‌یِ تمدنیِ کشور را تحتِ تأثیرِ مستقیم قرار می‌دهد. ابعادِ این فاجعه در ژانویه ۲۰۲۶ نشان داد که فرونشست دیگر یک تهدیدِ فانتزی، فانتوم، یا مربوط به آینده‌یِ دور و پیش‌بینی‌هایِ کتابخانه‌ای نیست، بلکه به یک «بحرانِ حالِ حاضر»، ملموس و مهارنشدنی تبدیل شده است. از نگاهِ سیاسی، وقتی شکاف‌هایِ عمیق به سازه‌هایِ مسکونی در اصفهان، تهران و معابرِ کلان‌شهرها می‌رسد، ستون‌هایِ امنیتِ روانیِ جامعه فرومی‌ریزد و پیوندِ روانیِ شهروند با خانه‌اش به عنوانِ امن‌ترین پناهگاه، گسسته می‌شود.
این پدیده خروجیِ مستقیمِ دهه‌ها حفرِ چاه‌هایِ غیرمجاز، بارگذاریِ جمعیتیِ بیش از حد و بدونِ کارشناسی در مناطقِ خشک و ترویجِ بومی‌گراییِ افراطی در بخشِ کشاورزی است که همواره با چراغِ سبز، رانت و چشم‌پوشیِ نهادهایِ دولتی صورت گرفته است. حاکمیت با ترجیحِ سودآوریِ کوتاه‌مدتِ صنایعِ آب‌برِ متعلق به بخش‌هایِ انحصاری و نهادهایِ وابسته به قدرت بر حفظِ پایداریِ خاک، عملاً تمدنِ ایران را از درون تهی کرده است. تخلیه‌یِ دستوری و بی‌رویه‌یِ سفره‌هایِ آبِ زیرزمینی برایِ پروژه‌هایِ رانتیِ فاقدِ ارزیابیِ محیط‌زیستی، لایه‌هایِ زیرینِ خاک را متراکم، آبخوان‌ها را نابود و دشت‌هایِ حاصل‌خیز را به کانون‌هایِ نوینِ تولیدِ ریزگرد، مرگِ بیولوژیک و بیابان‌زایی بدل ساخته است؛ روندی که پایداریِ فیزیکیِ کلان‌شهرها را مستقیماً نشانه رفته است.
نمودِ عینیِ این فروپاشیِ خاک در زیرِ نورِ روشنِ روز، فراتر از یک مسئله‌یِ پنهانِ مهندسی یا زمین‌شناختی، خود را به شکلِ گسیختگی‌هایِ ناگهانی و فاجعه‌بار در شریان‌هایِ حیاتیِ شهری نشان می‌دهد. فرونشست در این برهه به خطوطِ انتقالِ گازِ فشالقوی، شبکه‌هایِ آبرسانیِ شهری، ریل‌هایِ راه‌آهنِ بین‌شهری و اتوبان‌هایِ اصلیِ کلان‌شهرها سرایت کرده است. این گسست‌هایِ ناگهانیِ زمین، مصداقِ عینیِ سقوطِ امنیتِ فیزیکیِ شهروندان در زندگیِ روزمره است؛ چرا که مرگ و ویرانی دیگر نه از آسمان یا مرزها، بلکه از عمیق‌ترین لایه‌هایِ خاکی که مردم بر آن گام برمی‌دارند، آن‌ها را تهدید می‌کند. جامعه با دیدنِ شکاف‌هایِ عمیق در سازه‌ها و فروریزش‌هایِ ناگهانیِ معابر، به این یقینِ قطعی رسیده است که ساختارِ حکمرانی حتی توانِ حفظِ ثباتِ خاکی که بر آن ایستاده است

را ندارد؛ امری که اضطرابِ بقا را در ذهنِ هر شهروند بازتولید کرده و حسِ رهاشدگی در برابرِ یک فاجعه‌یِ ژئوفیزیکیِ دست‌سازِ حکومت را تثبیت می‌کند.
علاوه بر این، تهدیدِ مستقیمِ آثارِ باستانی و میراثِ تاریخی مانندِ تختِ جمشید، نقشِ رستم، پاسارگاد و بافتِ تاریخیِ اصفهان، لایه‌یِ دیگری از این بی‌مسئولیتیِ ساختاری و هویت‌زداییِ پنهان را آشکار می‌کند. این بناها که شناسنامه‌یِ هویتِ ملی، ریشه‌یِ تمدنی و پناهگاهِ فرهنگیِ مردم هستند، به دلیلِ حفرِ بی‌امانِ چاه‌هایِ کشاورزیِ دستوری و پروژه‌هایِ سدسازیِ مخرب در حریمِ درجه‌یِ یکِ خود، در مرزِ نابودیِ کامل قرار گرفته‌اند. وقوعِ شکاف‌هایِ طولانی و فرونشست‌هایِ متقارن و نامتقارن در مجاورتِ سازه‌هایِ هخامنشی و ساسانی، نشان‌دهنده‌یِ یک غروبِ تمدنیِ دردناک و نمادین است. جامعه با دیدنِ ترک‌هایِ عمیق بر پیکره‌یِ تاریخِ خود، به این نتیجه می‌رسد که ساختارِ حکمرانی نه‌تنها به فکرِ آینده‌یِ معیشتی و رفاهیِ مردم نیست، بلکه نسبت به حفظِ هویتِ تاریخیِ این سرزمین نیز دچارِ فرسودگی، انجماد و بی‌تفاوتیِ مطلق شده است؛ گویی سیستم در بیگانگیِ کامل با خاک و تاریخِ این جغرافیا به سر می‌برد.
در لایه‌یِ عمیق‌ترِ سیاسی، این جنگِ سیستماتیکِ مدیریتِ رانتی با جغرافیا، به یک گسستِ روانیِ کامل و بازگشت‌ناپذیر میانِ ملت و دولت دامن زده است. وقتی فعالانِ میراثِ فرهنگی، متخصصانِ مستقلِ زمین‌شناسی و کنشگرانِ محیط‌زیست با درهایِ بسته‌یِ تصمیم‌گیری، پنهان‌کاریِ آماری و رفتارهایِ تدافعیِ حاکمیت مواجه می‌شوند، خشمِ توده‌ها دوچندان می‌شود. فرارِ رو به جلویِ مسئولان که بحران را انکار، ابعادِ آن را کوچک جلوه داده یا آن را به عواملِ طبیعی و ماورایی نسبت می‌دهند، خطِ بطلانِ صریحی بر تمامِ ادعاهایِ توسعه‌یِ پایدار و مدیریتِ علمیِ کشور می‌کشد. این لجاجتِ ساختاری و اولویت دادنِ به بقایِ ایدئولوژیک بر بقایِ سرزمین، پدیده‌یِ هولناکِ «پناهجوییِ اقلیمی» را در داخلِ مرزها کلید زده است؛ به‌طوری‌که خالی شدنِ روستاها از سکنه و حاشیه‌نشینیِ مفرط، فقیرانه و جرم‌خیز در اطرافِ کلان‌شهرها، بافتِ اجتماعی و دموگرافیکِ کشور را مسخ کرده است.
در نهایت، این بحرانِ ترکیبی که در آن جغرافیا و تاریخ هم‌زمان پایمالِ سوءمدیریت می‌شوند، اراده‌یِ زیستن را در میانِ مردم سلب می‌کند.

نسلِ جوانی که می‌بیند نه‌تنها راه‌هایِ تنفسِ مدنی، سیاسی و اقتصادی مسدود شده، بلکه خاکِ سرزمینش نیز زیرِ پایِ او در حالِ بلعیده شدن و نشست کردن است، دچارِ یک فرسایشِ روانیِ مفرط و یأسِ وجودی می‌شود. اینجاست که «مهاجرت» از یک ترجیحِ اقتصادی برایِ ارتقایِ کیفیتِ زندگی، به یک «کوچِ اجباری» و فرارِ توده‌ای برایِ نجاتِ جان و بقایِ بیولوژیک تغییرِ ماهیت می‌دهد. فرارِ مغزها، متخصصان، مهندسان و سرمایه‌گذاران از کشور، خروجیِ فوری و گریزناپذیرِ این جغرافیایِ بی‌ثبات و ناامنی است که سیستمِ حکمرانی با دستانِ خود آفریده است؛ هجرتی ناگزیر که سرمایه‌هایِ تاریخی و انسانیِ کشور را در زیرِ نورِ روشنِ روز به سمتِ یک فروپاشی و نابودیِ تدریجی و همیشگی سوق می‌دهد.

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

ندامتگاه مرکزی کرج؛ محرومیت از درمان جواد خاکی ادامه دارد

  ندامتگاه مرکزی کرج؛ محرومیت از درمان جواد خاکی ادامه دارد خبرگزاری هرانا – جواد (زرتشت) خاکی، زندانی سیاسی محبوس در ندامتگاه مرکزی کرج که ...