تکه پارچهای سرشار از خون و وحشت
به طرح و رنگت نگاه میکنم؛ به آن سه رنگی که روزگاری قرار بود نماد هویت، رویش و صلح یک سرزمین باشد، اما اکنون به نمادی از ارعاب، دار و خون تبدیل شده است. چقدر باید جنایت پشت یک نشان پنهان شده باشد تا تماشای تکه پارچهای معلق در باد، به جای حس امنیت، لرزه بر اندام یک ملت بیندازد؟
ریشههایت در خون فرزندان این خاک فرو رفته است. هر بار که بر فراز چوبههای دار، بر بام زندانها یا در محوطه پادگانها به اهتزاز درمیآیی، گویی سایه سنگین مرگ را بر سر خیابانها میگسترانی. سرخِ تو دیگر نشان شجاعت نیست؛ رنگ خونهای پاکی است که بر سنگفرشها جاری شد. سبزیِ تو نه بوی رویش، که بوی خفقان و گورهای بینامونشان میدهد و آن طرح میانیات، بدل به مهری شده است که پایانبخش زندگی زیباترین و آگاهترین جوانان این مرز و بوم بود.
جهان، تو را در راهروهای دیپلماتیک و پشت تریبونهای رسمی به رسمیت میشناسد، اما در کوچه و خیابانهای وطن، تو دستمال شومی هستی که با آن دهان حقیقت را میدوزند و چشمهای دادخواهان را میبندند. هیچ شستشویی، هیچ توجیهی و هیچ تشریفات رسمیای نمیتواند لکههای سرخ و عمیق نشسته بر پود پارههایت را پاک کند.
تو پرچم یک سرزمین نیستی؛ تو نشانِ غصب، نشان اسارت و بیرقِ سرکوب یک ملت غریب هستی. بادی که امروز تو را تکان میدهد، آکنده از آه مادران داغدار و فریادهای بیصدای جاویدنامان است و تاریخ شهادت خواهد داد که چگونه هویتی کاذب، جانِ یک وطن را به قربانگاه فرستاد.
به طرح و رنگت نگاه میکنم؛ به آن سه رنگی که روزگاری قرار بود نماد هویت، رویش و صلح یک سرزمین باشد، اما اکنون به نمادی از ارعاب، دار و خون تبدیل شده است. چقدر باید جنایت پشت یک نشان پنهان شده باشد تا تماشای تکه پارچهای معلق در باد، به جای حس امنیت، لرزه بر اندام یک ملت بیندازد؟
ریشههایت در خون فرزندان این خاک فرو رفته است. هر بار که بر فراز چوبههای دار، بر بام زندانها یا در محوطه پادگانها به اهتزاز درمیآیی، گویی سایه سنگین مرگ را بر سر خیابانها میگسترانی. سرخِ تو دیگر نشان شجاعت نیست؛ رنگ خونهای پاکی است که بر سنگفرشها جاری شد. سبزیِ تو نه بوی رویش، که بوی خفقان و گورهای بینامونشان میدهد و آن طرح میانیات، بدل به مهری شده است که پایانبخش زندگی زیباترین و آگاهترین جوانان این مرز و بوم بود.
جهان، تو را در راهروهای دیپلماتیک و پشت تریبونهای رسمی به رسمیت میشناسد، اما در کوچه و خیابانهای وطن، تو دستمال شومی هستی که با آن دهان حقیقت را میدوزند و چشمهای دادخواهان را میبندند. هیچ شستشویی، هیچ توجیهی و هیچ تشریفات رسمیای نمیتواند لکههای سرخ و عمیق نشسته بر پود پارههایت را پاک کند.
تو پرچم یک سرزمین نیستی؛ تو نشانِ غصب، نشان اسارت و بیرقِ سرکوب یک ملت غریب هستی. بادی که امروز تو را تکان میدهد، آکنده از آه مادران داغدار و فریادهای بیصدای جاویدنامان است و تاریخ شهادت خواهد داد که چگونه هویتی کاذب، جانِ یک وطن را به قربانگاه فرستاد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر