۱۴۰۵ خرداد ۲۷, چهارشنبه

خلاصه ای از زندگی در ایران: اتمسفر انسداد، فیلتر و سانسور

 


خلاصه ای از زندگی در ایران: اتمسفر انسداد، فیلتر و سانسور
زیستن در جغرافیای معاصر ایران، بازخوانی مداوم، روزمره و نفس‌گیرِ یک وضعیت تعلیق فرساینده، فرساخ و چندلایه است که در آن ابتدایی ترین، بدیهی ترین و حیاتی ترین ابزارهای ارتباطی، فرهنگی، تفریحی، شغلی و رفاهی شهروندان، به طور سیستماتیک، مکانیکی، بی وقفه و شبانه‌روزی دستخوش فیلتر، ممنوعیت، توقیف و سانسور قرار می گیرد. از نگاه جامعه شناختی، روان‌شناسی توده ها و تحلیل‌های ساختارگرای سیاسی، این روندِ انقباضی فراتر از یک کنترل ساده اداری، بروکراتیک یا انضباطی، تبدیل به یک بحران وجودی عمیق برای پایداری معیشت، گسستِ هویتی و سقوطِ روانی توده ها شده است. حاکمیت با اتکا به سیاست های انقباضی، خلاءهای قانونیِ دیرینه، فرارِ رو به جلو و ماشین انحصاری و رانتی رسانه ای خود، عملاً فضاهای عمومی، مجازی، کالبدی و حتی حریم خصوصی و خانوادگی جامعه را از کارکرد عادی، زنده و پویای خود تهی کرده و هرگونه عاملیت مستقل، خلاقیت، نقدِ علمی و میل به تغییر را در نطفه خفه می کند.
در لایه اول، نمود عینی و لمس‌شدنیِ این انسداد در دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی نمایان می شود؛ جایی که اینترنت به عنوان شریان اصلی و دالانِ حیاتیِ تبادل اطلاعات، آموزش، هنر، تجارت و کسب و کارهای نوین، در زیر نور روشن روز به یک شبکه به شدت محدود، قطره‌چکانی، طبقاتی و منجمد تبدیل شده است. فیلتر کردن مداوم، بی امان، فله ای و کورِ پلتفرم های بین المللی، مسدودسازی پیام رسان های عمومی و کاهش تعمدی و ساختاری سرعت پهنای باند، دغدغه های رفاهی و شغلی نسل جوان را به یک اضطراب بقا برای حفظ درآمدهای حداقلی و پایداریِ فیزیکی و اقتصادی بدل ساخته است. جامعه برای عبور از این سدهای

دستوری و تبعیض‌آمیز، ناچار به پناه بردن به فیلترشکن ها و لایه های موازی دیجیتال است؛ فرآیندی مفرط که نه‌تنها هزینه های اقتصادی سنگینی را به سبد خرید خانواده ها تحمیل می کند، بلکه امنیت روانی و دیجیتال شهروندان را نیز به طور سیستماتیک از بین می برد و هر کلیک ساده یا ارسالِ پیام را به یک مبارزه فرسایشی، تنش‌زا و تحقیرآمیز تبدیل می‌نماید که ثمره‌یِ فوریِ آن، فرسایشِ مفرطِ توانِ روحیِ یک ملت است.
در لایه دوم، ماشین انقباضی سانسور با شتابی مضاعف به سراغ کانون های مستقل فرهنگی، بازگشایی کتاب‌فروشی ها، گالری های هنری، نشریات و صنعت نشر می رود. کتاب ها، فیلم ها، تئاترها، رسانه‌های مستقل و موسیقی، پیش از رسیدن به دست مخاطب ملتهب و تشنه‌یِ آگاهی، در دالان های تاریک مراجع ناظر، خطوطِ قرمزِ سلیقه ای و مجوزهای ایدئولوژیک مسخ می شوند. حاکمیت با حذف بخش های حیاتی از آثار هنری، توقیف ابنیه فرهنگی، لغوِ مجوزهای قانونی و ممنوع کردن فعالیت هنرمندان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و کنشگران منتقد، تلاش دارد یک فرهنگ دستوری، منجمد، فرمایشی و یک دست را به حافظه جمعی جامعه تزریق کند. تریبون های رسمی با ترویج فرهنگ قناعت، توجیه فقر در قالب شعارهای عقیدتی و تقدیس مفاهیم سنتی فرادستی، هرگونه اندیشه مدرن، استقلال خواهی و مطالبه گری—به ویژه از سوی زنان و نسل جدید—را یک انحراف اخلاقی، جرمی علیه نظم خانواده و تهدیدی علیه امنیت جلوه می دهند؛ امری که قبح سانسور را در نهادهای اداری شکسته، خلاقیت ادبی و هنری کشور را به سمت یک زوال بازگشت ناپذیر هدایت می کند و رابطه‌یِ میانِ خلاقیت و جغرافیا را به کلی متوقف می‌سازد.
در لایه سوم، این خفقان خشن به حوزه های عینی زندگی روزمره، حریمِ شخصی و تفریحات کوچک پاپولار (مردمی) سرایت می کند و زیست کالبدی شهروندان را در خیابان‌ها نشانه می رود. ممنوعیت های گسترده و تاریخی در ورود به فضاهای ورزشی، محدودیت های شدید، مکانیکی و کنترل شده بر پوشش و انتخاب های شخصی در معابر، پلمب مداوم و لجاجت‌آمیزِ کسب و کارهای خصوصی، کافه ها، رستوران‌ها و مجتمع های تجاری به بهانه های انضباطی، و آرایش پادگانی شهرها با استقرار اهرم های نظارتی و ماشین های کنترل در نقاطِ تقاطعی و میادین اصلی، فضاهای شهری را از حس تعلق و پویایی تهی کرده و به صحنه بهت، ناامنیِ روانی و تماشای حسرت بار توده ها بدل ساخته است. وقتی خانه ها بر اساس سیاست های رسمی و تزریقِ وحشت عمومی به بازداشتگاه های کوچک مینیاتوری برای کنترل رفتار، سبکِ زندگی و عقاید فرزندان تبدیل می شوند و خیابان ها از پویایی، امنیت فیزیکی و کرامت انسانی خالی می‌گردند، حس رهاشدگی، فرسودگی مفرط و استیصال در میان مردم تثبیت می شود؛ وضعیتی که انبار باروت خشم توده ها را در زیر پوست شهرها فشرده تر، متراکم تر و لبریزتر می کند.
پیآمد نهایی این انسداد همه‌جانبه، تعمیق گسست بی سابقه میان ملت و دولت، فروریختن کامل باقیمانده مشروعیت وعده های رفاهی و تبدیل دغدغه های اولیه به یک کینه فروخورده، تاریخی و بازگشت ناپذیر است.

جامعه با مقایسه آمار رسمی و واقعیت لجام گسیخته قیمت ها، سقوطِ روزانه‌یِ ارزشِ پولِ ملی، فرونشست زیرساخت های شهری، حوادثِ پیاپیِ ناشی از رانت و این حجم از ممنوعیت های موازی، به این یقین قطعی رسیده است که هیچ اراده، تخصص، کارایی یا توان کارشناسی در بدنه برای مهار این سقوط آزاد وجود ندارد. در این بن‌بست ابدی، وقتی تمام راه های تنفس مدنی، اقتصادی، اجتماعی، رسانه‌ای و فرهنگی مسدود می شود و حاکمیت با فرار رو به جلو و متهم کردنِ عواملِ بیرونی صورت‌مسئله را پاک می کند، اراده زیستن و امید به اصلاح در این جغرافیا به طور کامل سلب می شود. در این حالت، خانه‌ها به ایستگاه‌هایِ موقتیِ انتظار و ذهن هر شهروند به نقشه ای برای فرار و هجرت تبدیل می گردد؛ وضعیتی هولناک که تمایل به کوچ اجباری، فرار توده ای نخبگان، کارآفرینان، متخصصان و سرمایه های انسانی را به عنوان تنها راهِ حفظِ بقایِ بیولوژیک و کرامت انسانی بازتولید می کند و کشور را در روز روشن به سمت یک فروپاشی ساختاری و زوال تمدنی سوق می دهد.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نگین کیانی به حبس محکوم شد

  نگین کیانی به حبس محکوم شد خبرگزاری هرانا – نگین کیانی، عکاس و مدرس عکاسی ساکن تهران، توسط دادگاه انقلاب شهرستان بابل به یک سال حبس محکوم ...