بر شانههای زخمی شب، خشمِ آفتاب
فریاد شد دهان به دهان، خسته از سراب
آنان که با سپیدهی فردا جوان شدند
پرپر شدند و راهیِ باغِ خزان شدند
هجده بهار و نوزده سالِ پر از امید
در خاک خفت و جز کفنِ گلرخی ندید
مغزِ قلم، دهانِ غزل، سینه غرقِ خون
از اینهمه جوانیِ در خاک و واژگون
دنیا نگاه کرد و جهان دست روی دست
آنجا که قلبِ پاکِ جاویدنامان شکست
ما دیدهایم مقتلِ هر جانِ پاک را
خونینترین روایتِ این لوح و خاک را
ای هجدهسالهی کفنآلودِ غرقِ خون
سروِ بلندِ من که شدی دستخوشِ جنون
آه از جوانیات که چنین زود سر برید
دنیا شباهتی به مزارت دگر ندید
نوزده بهارِ سبز که بر باد رفته است
شوقِ مدامِ یک دلِ شاد رفته است
بر سنگفرشِ تیره و سردِ خیابانها
پرپر شدند در صفِ طوفان، جوانها
مغزِ انوشِ تو که همهاش نور و فکره بود
سهمِ گلوله شد، جگرِ خاک را ربود
بر روی آسفالت که نمادِ سقوط شد
فریادِ آخرینِ تو غرقِ سکوت شد
تاریخِ لالِ ما چه بگوید از این ستم؟
دنیا چهسان کند به عزای شما چم؟
هرگز فراموشت نخواهیم کرد ما
با خونِ پاکِ تو همهدم همعهد، بیریا
فریاد شد دهان به دهان، خسته از سراب
آنان که با سپیدهی فردا جوان شدند
پرپر شدند و راهیِ باغِ خزان شدند
هجده بهار و نوزده سالِ پر از امید
در خاک خفت و جز کفنِ گلرخی ندید
مغزِ قلم، دهانِ غزل، سینه غرقِ خون
از اینهمه جوانیِ در خاک و واژگون
دنیا نگاه کرد و جهان دست روی دست
آنجا که قلبِ پاکِ جاویدنامان شکست
ما دیدهایم مقتلِ هر جانِ پاک را
خونینترین روایتِ این لوح و خاک را
ای هجدهسالهی کفنآلودِ غرقِ خون
سروِ بلندِ من که شدی دستخوشِ جنون
آه از جوانیات که چنین زود سر برید
دنیا شباهتی به مزارت دگر ندید
نوزده بهارِ سبز که بر باد رفته است
شوقِ مدامِ یک دلِ شاد رفته است
بر سنگفرشِ تیره و سردِ خیابانها
پرپر شدند در صفِ طوفان، جوانها
مغزِ انوشِ تو که همهاش نور و فکره بود
سهمِ گلوله شد، جگرِ خاک را ربود
بر روی آسفالت که نمادِ سقوط شد
فریادِ آخرینِ تو غرقِ سکوت شد
تاریخِ لالِ ما چه بگوید از این ستم؟
دنیا چهسان کند به عزای شما چم؟
هرگز فراموشت نخواهیم کرد ما
با خونِ پاکِ تو همهدم همعهد، بیریا

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر