حکومتی بدون ملت که در آفتابِ آگاهی فرو میریزد
چگونه میتوان بر ویرانههای هویتی حکومتی ننگریست و صدای پای فروپاشیاش را نشنید وقتی سرنوشت تمام استبدادهای تاریخ یک چیز بیشتر نبوده است و جمهوری اسلامی نیز از این قاعده ابدی مستثنی نیست و نخواهد بود؛ حکومتی که پایههای ساختار پوسیدهاش نه بر مهر و مشروعیت مردمی، بلکه بر دریاچهای از بیاعتباری، خفقان و خون بنا شده و سالهاست که در چشم و دل ملت ایران به مطلقی از بیارزشی و نیستی بدل گشته است. آنان که در برجهای عاج خود گمان میکنند با سرکوب، گلوله و زندان میتوانند تا ابد بر جغرافیا و روح یک ملت حکمرانی کنند، نابیناتر از آنند که ببینند پیوند میان یک نظام و مردمش خیلی وقت است که گسسته و دیگر هیچ پل، هیچ واژه و هیچ نمایش دروغینی نمیتواند این شکاف عمیق را پر کند.
برای ملت آگاه و رنجدیدهی ایران، این حکومت به هویتی کاملاً بیگانه، غاصب و تهی از هرگونه مشروعیت تبدیل شده است؛ هویتی که در باور جمعی مردم هیچ ارزشی ندارد و هر روز که میگذرد، دیوار بیاعتمادی و انزجار از آن بلندتر و مستحکمتر میشود. حکومتهایی که پشتوانهی مردمی خود را کاملاً از دست میدهند و در قلب صاحبان اصلی خاک جایی ندارند، تنها با پوستهای خشک و لرزان از ترس به حیاتِ موقت خود ادامه میدهند، اما تاریخ بارها ثابت کرده است که سلطهی ترس و بیاعتباری سرانجامی جز فروپاشی کامل ندارد.
ما خوب میدانیم که خورشید آگاهی بالاخره غبار این سالهای سیاه را میافکند و تکیه زدن بر بیاعتباری محض، فروپاشیِ نهایی این بنبستِ تاریخی را حتمی و اجتنابناپذیر میسازد؛ روزی که تاریکی کنار میرود، زنجیرها میشکنند و ایران دوباره به آغوش ملتِ اصیل و آزادیخواهش بازمیگردد و نام تمام کسانی که بر پایه بیارزشی و سرکوب حکمرانی کردند، تنها به عنوان برگی سیاه و درس عبرتی تلخ در یاد تاریخ باقی خواهد ماند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر