زخمی از سیاست، ایستاده در کنار مردم
نوشتن از دردهایی که بر جانت نشسته، کار آسانی نیست؛ مخصوصاً وقتی بدانی این دردها زاییدهی تصمیمات کثیف و بازیهای پشت پردهی سیاست است. میخواهم این بار بدون لکنت و از عمق وجودم بنویسم. من ضربه خوردهام؛ سخت و عمیق. سیاست برای من صرفاً یک واژه یا اخبار ساعت نُه شب نبود، تازیانهای بود که بر پیکر آرزوهایم نشست، آرامشم را به یغما برد و مسیر زندگیام را به غربت کشاند. من طعم تلخ بیعدالتی، آوارگی و فروپاشی رویاها را به خاطر همین بازیهای سیاسی چشیدهام و هر بار که به گذشته نگاه میکنم، جای زخمهایش روی قلبم دهن دره میکند.
اما وقتی در این قاب، در تصویر به خودم نگاه میکنم که در کنار این کالبد فرسوده و زامبیگونه ایستادهام، چیزی در درون آرامی به من نهیب میزند. این عکس برای من صرفاً ثبت یک لحظه نیست، تبلور یک تصمیم بزرگ است. من حساب این سیاستِ سراسر فریب و حاکمانش را از حساب مردمم جدا کردهام. اگرچه سیاست به من ضربه زد، اما هرگز اجازه ندادم این ترکشها، بند ناف مرا از ریشههایم در خاک ایران قطع کند.
رنجی که من کشیدهام، چشمانم را به روی رنج هموطنانم بازتر کرده است. هر چقدر هم که خسته باشم، هر چقدر هم که نامهربانی دیده باشم، تحت هیچ شرایطی پشت مردم شریف و مظلوم ایران را خالی نخواهم کرد. شال سبزی که به دوش دارم، برای من نماد رویش دوباره از دل همین ویرانیهاست. من در این گوشه از دنیا، با دلی مچاله اما ارادهای استوار ایستادهام تا بگویم تا آخرین نفس، با هر آنچه در توان دارم، صدای بیصدایان وطنم خواهم بود. ما از سیاست ضربه خوردیم، اما در کنار هم، آینده را پس خواهیم گرفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر