آوار سیاست، اصالتِ ریشه؛ چرا هرگز پشت مردمم را خالی نمیکنم
نوشتن از زخمی که سیاست بر پیکر زندگیام پیش آورده است، شبیه به لمس اجباری یک گسل فعال است؛ گسلی که یک روز تمام دسترنج، آرامش و آیندهام را بلعید و مرا فرسنگها دورتر از مرزهای مادری، به این پیادهروهای سرد پرتاب کرد. واقعیت این است که من از سیاست ضربه خوردهام؛ ضربهای کاری، عمیق و بیرحمانه. برای من، سیاست هرگز یک تحلیل انتزاعی در رسانهها یا یک بحث گذرا در کافهها نبوده است. سیاست برای من همان تازیانهای است که بر تن رویاهایم نشست، همان دست نامرئی و ظالمی که نظم زندگیام را فروپاشید و مرا ناخواسته در مسیر غربت قرار داد. من طعم تلخ خیانتِ ساختارها، بیعدالتیهای نهادینه شده و بازیهای کثیف پشت پرده را با تمام وجود چشیدهام. هر بار که به پشت سر نگاه میکنم، ویرانههایی را میبینم که حاصل تصمیمات خودخواهانه حاکمان و معاملهگران قدرت بوده است؛ بازیگرانی که انسانها برایشان چیزی جز مهرههای سوختنی یک شطرنج بزرگ نیستند.
اما امروز، وقتی در تصویربه خودم نگاه میکنم که در میانه این میدان ایستادهام، متوجه یک مرزبندی حیاتی در درونم میشوم. در کنار من، پیکری فرسوده، زامبیگونه و مسخشده ایستاده است که نماد تمام عیار همان تفکر استبدادی، پوسیده و رو به زوالی است که زندگی ما را به توبره کشید. این گریم گویای همهچیز است: جریانی که از درون تهی شده، بوی کهنگی و مرگ میدهد و تنها با اتکا به وحشت و سرکوب میخواهد بقای خود را تمدید کند. ایستادن من در کنار این نمادِ انحطاط، یک اعلام برائتِ علنی است. من از این سیاست و تمام متعلقاتش بیزارم، اما رنجی که از این بازیهای قدرت کشیدهام، هرگز چشمانم را روی یک حقیقت بزرگتر نبسته است: حساب این سیستمهای فاسد از حساب مردم شریف، نجیب و مظلوم ایران کاملاً جداست.
درست در همین نقطه است که اصالت ریشههایم تجلی پیدا میکند. ترکشهای سیاست هر چقدر هم که عمیق بر جانم نشسته باشند، هرگز نتوانستهاند بند ناف عاطفی و انسانی مرا از گهوارهی مادریام، یعنی مردم ایران، قطع کنند. من اگرچه زخمخورده و خستهام، اگرچه هزینههای سنگینی پرداختهام، اما تحت هیچ شرایطی و در هیچ سناریویی، پشت مردمم را خالی نخواهم کرد. شال سبزی که بر شانه دارم و نگاه مستقیمی که به دوربین دوزخزدهی این روزگار دارم، برای من نماد رویش، وفاداری و تداوم امید است. قلب من هنوز در کوچه پسکوچههای شهرهای ایران میتپد؛ با بغض مادران داغدار منقبض میشود و با فریاد شجاعانهی جوانان وطنم به شوق میآید.
این دلنوشته، مانیفستِ زنی است که یاد گرفته از خاکستر ضربههایش، زرهی از جنس آگاهی و ایستادگی بسازد. من در این گوشه از جهان، آوارهی سیاست شدم اما آرمانم را گم نکردم. تا آخرین نفس، با هر ابزار کوچکی که در دست دارم و با هر صدایی که در گلویم باقی مانده است، در کنار هموطنانم میایستم. ما از سیاست ضربههای سهمگینی خوردیم، اما اصالت و پیوندهای انسانی ما بسیار نیرومندتر از ابزارهای سرکوب آنهاست. ما این مسیر تاریک را به پشتوانه یکدیگر طی خواهیم کرد و در نهایت، حق زندگی و آزادی را از دهان این کالبد پوسیده بیرون خواهیم کشید.
نوشتن از زخمی که سیاست بر پیکر زندگیام پیش آورده است، شبیه به لمس اجباری یک گسل فعال است؛ گسلی که یک روز تمام دسترنج، آرامش و آیندهام را بلعید و مرا فرسنگها دورتر از مرزهای مادری، به این پیادهروهای سرد پرتاب کرد. واقعیت این است که من از سیاست ضربه خوردهام؛ ضربهای کاری، عمیق و بیرحمانه. برای من، سیاست هرگز یک تحلیل انتزاعی در رسانهها یا یک بحث گذرا در کافهها نبوده است. سیاست برای من همان تازیانهای است که بر تن رویاهایم نشست، همان دست نامرئی و ظالمی که نظم زندگیام را فروپاشید و مرا ناخواسته در مسیر غربت قرار داد. من طعم تلخ خیانتِ ساختارها، بیعدالتیهای نهادینه شده و بازیهای کثیف پشت پرده را با تمام وجود چشیدهام. هر بار که به پشت سر نگاه میکنم، ویرانههایی را میبینم که حاصل تصمیمات خودخواهانه حاکمان و معاملهگران قدرت بوده است؛ بازیگرانی که انسانها برایشان چیزی جز مهرههای سوختنی یک شطرنج بزرگ نیستند.
اما امروز، وقتی در تصویربه خودم نگاه میکنم که در میانه این میدان ایستادهام، متوجه یک مرزبندی حیاتی در درونم میشوم. در کنار من، پیکری فرسوده، زامبیگونه و مسخشده ایستاده است که نماد تمام عیار همان تفکر استبدادی، پوسیده و رو به زوالی است که زندگی ما را به توبره کشید. این گریم گویای همهچیز است: جریانی که از درون تهی شده، بوی کهنگی و مرگ میدهد و تنها با اتکا به وحشت و سرکوب میخواهد بقای خود را تمدید کند. ایستادن من در کنار این نمادِ انحطاط، یک اعلام برائتِ علنی است. من از این سیاست و تمام متعلقاتش بیزارم، اما رنجی که از این بازیهای قدرت کشیدهام، هرگز چشمانم را روی یک حقیقت بزرگتر نبسته است: حساب این سیستمهای فاسد از حساب مردم شریف، نجیب و مظلوم ایران کاملاً جداست.
درست در همین نقطه است که اصالت ریشههایم تجلی پیدا میکند. ترکشهای سیاست هر چقدر هم که عمیق بر جانم نشسته باشند، هرگز نتوانستهاند بند ناف عاطفی و انسانی مرا از گهوارهی مادریام، یعنی مردم ایران، قطع کنند. من اگرچه زخمخورده و خستهام، اگرچه هزینههای سنگینی پرداختهام، اما تحت هیچ شرایطی و در هیچ سناریویی، پشت مردمم را خالی نخواهم کرد. شال سبزی که بر شانه دارم و نگاه مستقیمی که به دوربین دوزخزدهی این روزگار دارم، برای من نماد رویش، وفاداری و تداوم امید است. قلب من هنوز در کوچه پسکوچههای شهرهای ایران میتپد؛ با بغض مادران داغدار منقبض میشود و با فریاد شجاعانهی جوانان وطنم به شوق میآید.
این دلنوشته، مانیفستِ زنی است که یاد گرفته از خاکستر ضربههایش، زرهی از جنس آگاهی و ایستادگی بسازد. من در این گوشه از جهان، آوارهی سیاست شدم اما آرمانم را گم نکردم. تا آخرین نفس، با هر ابزار کوچکی که در دست دارم و با هر صدایی که در گلویم باقی مانده است، در کنار هموطنانم میایستم. ما از سیاست ضربههای سهمگینی خوردیم، اما اصالت و پیوندهای انسانی ما بسیار نیرومندتر از ابزارهای سرکوب آنهاست. ما این مسیر تاریک را به پشتوانه یکدیگر طی خواهیم کرد و در نهایت، حق زندگی و آزادی را از دهان این کالبد پوسیده بیرون خواهیم کشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر