در ستایشِ ریشهها؛ چرا ناامیدی، پایانِ داستانِ ملتِ ایران نیست؟
نگاه کردن به تصویر ، در میانه یکی از میادین دوسلدورف، برای من تداعیکننده یک رویارویی نمادین است. در یک سو، کالبدی فرسوده، زامبیگونه و مسخشده ایستاده که نماد تمامعیار یک ساختار پوسیده، سیاستهای ویرانگر و تفکری متمایل به مرگ است؛ تفکری که سالهاست پویایی، شادی و جوانی را از جامعه ما دریغ کرده است. در سوی دیگر، قامتی استوار با شالی سبز قرار دارد که به دور از ترس، با نگاهی مستقیم به آینده چشم دوخته است. این تصویر، مانیفست زندگی من و روایتی از وضعیت امروز ماست: تقابل میان زوالِ یک سیستم و اصالتِ یک ملت.
من خود فرزندی از همین تبارِ زخمخوردهام. کسی که سیاست و بازیهای کثیفِ قدرت، تازیانهاش را بر پیکر رویاها و جوانیاش کوبیده، آرزوهایش را به یغما برده و او را فرسنگها دورتر از خاک مادری، در پیادهروهای سرد غربت رها کرده است. من طعم تلخ بیعدالتی، فروپاشی ساختارها و سرخوردگی را با تمام وجود چشیدهام. به خوبی میدانم که امروز، سایه سنگین ناامیدی چگونه بر قلبهای مردم درون وطن چنبره زده است؛ میدانم که وفور وعدههای پوچ، فشارهای خردکننده اقتصادی و انسدادهای سیاسی، رمقِ رویاپردازی را از جوانان ما گرفته است. ناامیدی در چنین شرایطی، یک واکنش طبیعی انسانی است، اما نباید به ایستگاه آخر ما تبدیل شود.
امروز خطابه من به همان ملتِ بهظاهر ناامید، اما اصیل است. رنجی که من و شما از این سیاستِ بیرحم کشیدهایم، نباید بند ناف ما را از ریشههایمان قطع کند. حساب تمدن، فرهنگ و پتانسیل عظیم مردم ایران از حساب این کالبد زامبیگونه و رو به مرگ کاملاً جداست. ناامیدی تلهای است که این ساختار پوسیده میخواهد ما در آن گرفتار شویم تا منفعل بمانیم؛ چرا که بقای اندیشههای کهنه، در گروی باورِ مردم به بیفایده بودن تغییر است. اما حقیقت چیز دیگری است؛ جریانی که بوی مرگ میدهد، هر چقدر هم با چنگ و دندان به قدرت چسبیده باشد، محکوم به فناست و آنچه باقی میماند، اراده ملتی است که اصالتش را گم نکرده است.
این شال سبز و این حضور، اصرار من بر زنده نگه داشتن امید است. امید نه به معنای خوشبینی سادهلوحانه، بلکه به معنای یک استراتژی برای بقا و مقاومت. ما از سیاست ضربههای کاری خوردهایم، اما از خاکستر همین ویرانیها، آگاهی و همبستگی جدیدی متولد شده است. در تاریکترین شبهای تاریخ نیز، ریشههای این ملت در اعماق خاک به هم گره خوردهاند و منتظر فرصتی برای رویش دوباره بودهاند.
من در این گوشه از دنیا، با وجود تمام زخمهایی که بر تن دارم، تحت هیچ شرایطی پشت مردمم را خالی نخواهم کرد. فریادِ رنجها و بازتابدهنده شجاعتِ پنهان شما خواهم بود. به یاد داشته باشیم که افول این پیکر فرسوده حتمی است؛ ما با تکیه بر اصالت، آگاهی و پیوندهای انسانیمان، فردا را از دهان این شب تیره بیرون خواهیم کشید. ناامیدی مایه تسلیم است، و ملت ایران ثابت کرده است که در اوج خستگی نیز، راهی برای ایستادگی خلق میکند.
نگاه کردن به تصویر ، در میانه یکی از میادین دوسلدورف، برای من تداعیکننده یک رویارویی نمادین است. در یک سو، کالبدی فرسوده، زامبیگونه و مسخشده ایستاده که نماد تمامعیار یک ساختار پوسیده، سیاستهای ویرانگر و تفکری متمایل به مرگ است؛ تفکری که سالهاست پویایی، شادی و جوانی را از جامعه ما دریغ کرده است. در سوی دیگر، قامتی استوار با شالی سبز قرار دارد که به دور از ترس، با نگاهی مستقیم به آینده چشم دوخته است. این تصویر، مانیفست زندگی من و روایتی از وضعیت امروز ماست: تقابل میان زوالِ یک سیستم و اصالتِ یک ملت.
من خود فرزندی از همین تبارِ زخمخوردهام. کسی که سیاست و بازیهای کثیفِ قدرت، تازیانهاش را بر پیکر رویاها و جوانیاش کوبیده، آرزوهایش را به یغما برده و او را فرسنگها دورتر از خاک مادری، در پیادهروهای سرد غربت رها کرده است. من طعم تلخ بیعدالتی، فروپاشی ساختارها و سرخوردگی را با تمام وجود چشیدهام. به خوبی میدانم که امروز، سایه سنگین ناامیدی چگونه بر قلبهای مردم درون وطن چنبره زده است؛ میدانم که وفور وعدههای پوچ، فشارهای خردکننده اقتصادی و انسدادهای سیاسی، رمقِ رویاپردازی را از جوانان ما گرفته است. ناامیدی در چنین شرایطی، یک واکنش طبیعی انسانی است، اما نباید به ایستگاه آخر ما تبدیل شود.
امروز خطابه من به همان ملتِ بهظاهر ناامید، اما اصیل است. رنجی که من و شما از این سیاستِ بیرحم کشیدهایم، نباید بند ناف ما را از ریشههایمان قطع کند. حساب تمدن، فرهنگ و پتانسیل عظیم مردم ایران از حساب این کالبد زامبیگونه و رو به مرگ کاملاً جداست. ناامیدی تلهای است که این ساختار پوسیده میخواهد ما در آن گرفتار شویم تا منفعل بمانیم؛ چرا که بقای اندیشههای کهنه، در گروی باورِ مردم به بیفایده بودن تغییر است. اما حقیقت چیز دیگری است؛ جریانی که بوی مرگ میدهد، هر چقدر هم با چنگ و دندان به قدرت چسبیده باشد، محکوم به فناست و آنچه باقی میماند، اراده ملتی است که اصالتش را گم نکرده است.
این شال سبز و این حضور، اصرار من بر زنده نگه داشتن امید است. امید نه به معنای خوشبینی سادهلوحانه، بلکه به معنای یک استراتژی برای بقا و مقاومت. ما از سیاست ضربههای کاری خوردهایم، اما از خاکستر همین ویرانیها، آگاهی و همبستگی جدیدی متولد شده است. در تاریکترین شبهای تاریخ نیز، ریشههای این ملت در اعماق خاک به هم گره خوردهاند و منتظر فرصتی برای رویش دوباره بودهاند.
من در این گوشه از دنیا، با وجود تمام زخمهایی که بر تن دارم، تحت هیچ شرایطی پشت مردمم را خالی نخواهم کرد. فریادِ رنجها و بازتابدهنده شجاعتِ پنهان شما خواهم بود. به یاد داشته باشیم که افول این پیکر فرسوده حتمی است؛ ما با تکیه بر اصالت، آگاهی و پیوندهای انسانیمان، فردا را از دهان این شب تیره بیرون خواهیم کشید. ناامیدی مایه تسلیم است، و ملت ایران ثابت کرده است که در اوج خستگی نیز، راهی برای ایستادگی خلق میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر