برای مردم مظلوم ایران؛ ریشههای ما در خون و اصالت به هم گره خورده است
ایستادن در این فاصله، در میان هیاهوی این شهر سنگی و نگاه کردن به این قاب در تصویر image.png، دلم را بیشتر از هر زمان دیگری به لرزه درمیآورد. من اینجام، جسمم در این پیادهروها راه میرود، اما تمام روح و جانم در خانهای جا مانده است که سالهاست زیر چرخدندههای بیرحم سیاست و ظلم، استخوانهایش خرد میشود. میخواهم امروز از عمق جانم برای مردم مظلوم، نجیب و ستمدیدهی وطنم بنویسم؛ مردمی که بزرگترین گناهشان، تمنای یک زندگی معمولی و شرافتمندانه در خاک خودشان بود.
من خودم فرزند همین دردم. من کسی هستم که سیاست، تازیانهاش را بر تن زندگیام کوبید، رویاهایم را تارومار کرد و مرا به این گوشهی دنیا فرستاد. من طعم تلخ بیعدالتی و ضربههای کاری این بازیهای کثیف قدرت را چشیدهام. اما هرگز، حتی برای یک ثانیه، اجازه ندادم تلخی این زخمها مرا از شما، از مردمی که بند بند وجودم به نامشان گره خورده، جدا کند. حساب شما مردم صبور و فداکار، از تمام ساختارهای فاسد و کالبدهای پوسیدهای که بوی مرگ و ویرانی میدهند، جداست. در این تصویر، من در کنار نمادی از همین تفکر زامبیگونه و ازنفسافتاده ایستادهام تا به دنیا نشان دهم که ما چقدر از این گذشتهی تاریک بیزاریم و چقدر تشنهی زندگی هستیم.
شال سبزی که به دوش دارم، لجاجت من برای زندهنگه داشتن امید است؛ امیدی به وسعت قلبهای تکتک شما که در میان تمام گرانیها، خفقانها و دلهرهها، هنوز دست یکدیگر را رها نکردهاید. من از سیاست ضربه خوردم، اما اصالتم را گم نکردم. هر کجای این جهان که باشم، صدای رنجها، بغضها و البته شجاعت بیبدیل شما خواهم بود. رنج شما، رنج من است و ایستادگی شما، انگیزهی نفس کشیدن من در غربت. بدانید که در این مسیر تاریک، هرگز تنها نیستید؛ قلب من تا آخرین تپش و با تمام توان کوچکم، پشت به پشت شما، برای آزادی و لبخند دوبارهی مردم مظلوم ایران میتپد. ما فردا را از دهان این شبِ تیره بیرون خواهیم کشید.
ایستادن در این فاصله، در میان هیاهوی این شهر سنگی و نگاه کردن به این قاب در تصویر image.png، دلم را بیشتر از هر زمان دیگری به لرزه درمیآورد. من اینجام، جسمم در این پیادهروها راه میرود، اما تمام روح و جانم در خانهای جا مانده است که سالهاست زیر چرخدندههای بیرحم سیاست و ظلم، استخوانهایش خرد میشود. میخواهم امروز از عمق جانم برای مردم مظلوم، نجیب و ستمدیدهی وطنم بنویسم؛ مردمی که بزرگترین گناهشان، تمنای یک زندگی معمولی و شرافتمندانه در خاک خودشان بود.
من خودم فرزند همین دردم. من کسی هستم که سیاست، تازیانهاش را بر تن زندگیام کوبید، رویاهایم را تارومار کرد و مرا به این گوشهی دنیا فرستاد. من طعم تلخ بیعدالتی و ضربههای کاری این بازیهای کثیف قدرت را چشیدهام. اما هرگز، حتی برای یک ثانیه، اجازه ندادم تلخی این زخمها مرا از شما، از مردمی که بند بند وجودم به نامشان گره خورده، جدا کند. حساب شما مردم صبور و فداکار، از تمام ساختارهای فاسد و کالبدهای پوسیدهای که بوی مرگ و ویرانی میدهند، جداست. در این تصویر، من در کنار نمادی از همین تفکر زامبیگونه و ازنفسافتاده ایستادهام تا به دنیا نشان دهم که ما چقدر از این گذشتهی تاریک بیزاریم و چقدر تشنهی زندگی هستیم.
شال سبزی که به دوش دارم، لجاجت من برای زندهنگه داشتن امید است؛ امیدی به وسعت قلبهای تکتک شما که در میان تمام گرانیها، خفقانها و دلهرهها، هنوز دست یکدیگر را رها نکردهاید. من از سیاست ضربه خوردم، اما اصالتم را گم نکردم. هر کجای این جهان که باشم، صدای رنجها، بغضها و البته شجاعت بیبدیل شما خواهم بود. رنج شما، رنج من است و ایستادگی شما، انگیزهی نفس کشیدن من در غربت. بدانید که در این مسیر تاریک، هرگز تنها نیستید؛ قلب من تا آخرین تپش و با تمام توان کوچکم، پشت به پشت شما، برای آزادی و لبخند دوبارهی مردم مظلوم ایران میتپد. ما فردا را از دهان این شبِ تیره بیرون خواهیم کشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر