خانههایی از جنسِ بازداشتگاه: تقدیسِ مردسالاری و بازتولیدِ جرم
خروجیِ فوری، تکاندهنده و گریزناپذیرِ این حسِ رهاشدگی، جهشِ
رکوردهایِ جدید در کوچِ اجباری و فرارِ تودهایِ مغزهاست؛ هجرتی ناگزیر از شهرهایی
که زیرِ سایهیِ سوءمدیریتِ بازگشتناپذیر، هویت، تاریخ و پویاییِ خود را در زیرِ
نورِ روشنِ روز به سمتِ یک زوالِ همیشگی و فروپاشیِ نهایی سرازیری میکنند.
این
تریبونهایِ رسمی با تقدیسِ مفاهیمی چون «اطاعتِ محضِ زن» و گره زدنِ شرفِ مرد به
کنترلِ رفتار، پوشش و انتخابهایِ دختران، هرگونه استقلالخواهی از سویِ زنان را
یک «انحرافِ اخلاقی» و جرمی علیه کلیتِ نظمِ خانواده جلوه میدهند. از نگاهِ
سیاسی، این بازتعریفِ ایدئولوژیک، وظیفهیِ پلیسیِ کنترلِ جامعه را از دوشِ دستگاههایِ
حکومتی برداشته و آن را به تکتکِ مردهایِ متعصب در کوچکترین هستههایِ اجتماعی
واگذار میکند. در واقع، با تبدیلِ خانه به یک بازداشتگاهِ کوچک، ساختارِ قدرت
مأمورانی رایگان و باانگیزه در بطنِ خانوادهها پیدا میکند که آمادهاند با
هرگونه تغییرِ مدرن و آزادیخواهیِ نسلِ جدید مبارزه کنند؛ فرآیندی که در آن،
صمیمیتِ خانوادگی قربانیِ بقایِ راهبردِ ارعابِ سیستماتیک میشود.
پیامدِ
عمیقترِ این رویکرد، ایجادِ یک دیوارِ ضخیم در برابرِ فرهنگسازی و تغییرِ افکارِ
عمومی است. وقتی رسانههایِ انحصاری
ابعادِ این خفقانِ خانگی، امنیتِ روانیِ نسلِ جوان را به طورِ کامل مسخ میکند. وقتی حریمِ خصوصیِ خانه که باید کانونِ آرامش باشد، به یک ساختارِ پادگانیِ مینیاتوری تبدیل میشود، عاملیتِ فردیِ دختران در نطفه خفه میگردد. حاکمیت با اتکا به خلاءهایِ قانونیِ دیرینه و عدمِ جرمانگاریِ مفرطِ خشونتهایِ خانگی، عملاً به جانیان مصونیتِ قضاییِ پنهان اعطا میکند. ماشینِ انقباضیِ سیستم، به جایِ برخوردِ خشن با عاملانِ این فجایع، با ملایمتِ ساختاری در دادگاهها و صدورِ احکامِ ناچیز، به جامعه این پیام را تزریق میکند که حفظِ هژمونیِ مردسالارانه بر ارزشِ جانِ انسانها ارجحیت دارد. این رویکردِ تدافعی، مراجعِ قضایی را از مفهومِ واقعیِ احقاقِ حق تهی میسازد.
در لایهای عمیقتر، این فرارِ رو به جلویِ رسانههایِ رسمی، نوعی استیصالِ عمیقِ وجودی را در میانِ زنانِ طبقاتِ فرودست بازتولید میکند. دخترانی که در محیطهایِ منجمدِ سنتی زیست میکنند، با درکِ این انسدادِ حقوقی و اجتماعی، خود را کاملاً بیپناه و رهاشده مییابند. این حسِ رهاشدگی، انبارِ باروتِ خشمِ فروخورده را فشردهتر کرده و پویاییِ مدنی را به کینهای ساختاری تبدیل مینماید. سیستم با جرمانگاریِ فعالیتهایِ نهادهایِ مستقلِ حمایت از زنان و کنشگرانِ این حوزه، تمامِ روزنههایِ تنفس و نجات را مسدود کرده است؛ امری که نشان میدهد ساختارِ قدرت، پایداریِ خود را در گرویِ حفظِ این گسستهایِ خشونتبارِ داخلی میبیند.
پیامدِ نهاییِ این انسدادِ همهجانبه، شکلگیریِ یک گسستِ روانیِ کامل میانِ نسلِ جدید و این جغرافیایِ بیثبات است. وقتی نیمی از پیکرهیِ جامعه، ابتداییترین حقوقِ کالبدی و انتخابهایِ شخصیِ خود را زیرِ تهدیدِ دائم میبیند، ارادهیِ ماندن و ساختنِ آینده سلب میشود. خروجیِ فوری و تکاندهندهیِ این فرسایشِ مفرطِ روانی، ثبتِ رکوردهایِ جدید در فرارِ تودهای و کوچِ اجباریِ دخترانِ تحصیلکرده، نخبگان و نیروهایِ خلاق از کشور است. هجرتی ناگزیر از جامعهای که در آن، سیستم با تقدیسِ خشونتِ سنتی، ریشههایِ توسعهیِ پایدار و کرامتِ انسانی را به سمتِ یک زوالِ بازگشتناپذیر هدایت میکند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر